مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

209

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تن دلير جنگجو بودند و زورق همىراندند تا بكشتى ملكه برسيدند . در آنجا كسى جز ملكه نيافتند . او را گرفته ، با كشتى بسوى كشتيهاى خويشتن آمدند و به قصد بلاد روم بازگشتند و كشتى همىراندند تا به شهر خويشتن برسيدند و ملكه از كشتى درآورده ، بسوى ملك بردند . او بر تخت مملكت نشسته بود . چون چشمش بملكه افتاد ، به او گفت : اى پليدك ، چرا دين پدران خويش گذاشتى و مسيح را ترك كرده ، بدين اسلام پيروى كردى ؟ ملكه جواب داد : مرا گناهى نيست . كه من شب بيرون رفتم . ناگاه دزدان اعراب هجوم آورده ، دهان من بگرفتند و بازوان من ببستند و مرا در كشتى گذاشته ، بسوى شهر خويش براندند . من بايشان حيلت كرده ، خود را چنان نمودم كه مسلمانم . آنگاه بند از من برداشتند و من ابدا اميد خلاصى نداشتم كه سپاه تو رسيده ، مرا خلاص كردند . سوگند كه مرا از خلاصى خود ، غايت فرح روى داد . ملك به او گفت : اى پليدك ، سوگند كه دروغ همىگوئى . ناچار ترا ببدترين عقوبت بكشم . مگر آنچه نخست كرده بودى ، بس نبود كه دوباره اين حيلتها و خدعها كردى ؟ پس از آن ملك بكشتن او فرمان داد . در حال ، وزير نابينا و شل كه عاشق ديرينهء ملكه بود ، حاضر آمده ، گفت : اى ملك ، او را مكش و او را به من تزويج كن كه من ازو پاس همىدارم و از بهر او قصرى از سنگ بنا كنم كه دزدان اعراب بر آن قصر دست نتوانند يافت . و هر وقت كه قصر تمام كنم ، سى تن از اعراب بر در قصر قربان كنم . ملك ، تمناى وزير پذيرفت و راهبانان را اجازت داد كه ملكه را بوزير تزويج كنند و وزير را ببنا كردن قصرى محكم امر فرمود . وزير ، بنايان به كار بداشت . ملكه را با پدر خويش و وزير نابينا ، كار بدينجا رسيد . و اما نور الدين چون بسوى خانهء عطار رفت ، از زن عطار ، چادرى و نقابى و موزهء عاريت كرده ، بسوى دريا بازگشت و از كشتى ملكه اثرى نيافت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .